استاده ام چو شمع

ساعت ۱۲ شب تو خیابون سهره‌وردی اومد طرف ما تا یه فال به ما بفروشه. قیمتش هم هر چقدر دوست داری بود. من اهل فال خریدن نیستم. ولی فال یه بهونه بود تا کمی باهاش صحبت کنیم. صحبت‌هاش شبیه درددل بود. می‌گفت خونش تو مولویه. می‌گفت داداشش میاد دنبالش تا ببرتش خونه. می‌گفت باید ۷ تومن در بیاره. می‌گفت اگه در نیاره داداشش کتکش می‌زنه. می‌گفت با چوب می‌زنه کف دستش. می‌گفت تا چوب نشکنه نمی‌ذاره بری. می‌گفت دروغ نمی‌گه. می‌گفت مدرسه می‌ره. می‌گفت یکی از دندوناش افتاده و نصفش در اومده. می‌گفت ...

دختر فال فروش

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم / مدهوش چشم مست و می صاف بی غشم

در عاشقی گریز نباشد ز ساز و سوز / استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم

حامد عزیزی ; ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٦